X
تبلیغات
فرهنگی - خاطرات انقلاب 22 بهمن سال 57 در بناب

فرهنگی

فرهنگی-سیاسی- اجتماعی-آموزشی

خاطرات انقلاب 22 بهمن سال 57 در بناب

با توجه به اینکه مدارس چندین هفته تعطیل بود . همه دانش آموزان و هم بازیهای ما در خیابانها میدیدیم  گاهی از یک طرف خوشحال بودیم که بعداز سالیان سال این همه تعطیلی داشتیم . آن روزها فقط جمعه ها و بعضی روزهای خاص مثل تولد ولیعهد و یا تاجگذاری شاه ؛شکست پیشه وری در آذربایجان؛وتعداد روزهای محدود که مختص سلطنت پهلوی و خانواده آنان بود ؛مدارس را تعطیل می کردند .ما هم مثل همه دانش آموزان دیگر تعطیلی را دوست میداشتیم.از طرف دیگر هوا سرد و زمین برفی ؛جان می داد برای بازی و جن بجوش؛و برف بازی کردن. از طرف دیگر چون مدارس جای زیاد گرمی نبود .کلاسهای درس فقط یک بخاری نفتی داشت که خدا حفظ کند آقای قربان امیر اعلایی(بابای مدرسه)را که اجازه نمی داد هیچ بچه ای نزدیک بخاری جمع شود. و آن هم درست زیر پای معلم روشن بود. بقیه کلاس هوایش بسیار سرد بود.

اما ازیک طرف از تعطیلی مدرسه ناراحت بودیم .چرا که اولین سالی بود که وارد دوره راهنمایی شده بودام . دوستان زیادی را پیدا کرده بودام.از تصاویر کتابهایم ؛ازصحبتهای دبیران انقلابی ام که تا آن زمان از زبان هیچ کس نشنیده بودام.دبیرانی که بیشتر از انقلاب و قیام مردم صحبت می کردند و من بیشتر از آنان خوشم می آمد عبارت ان از:

1-      آقای هنر دوست معلم هنر مان {که در رابطه با شکنجه های رژیم شاه علیه زندانیان سیاسی می کرد و شهادت شداء راه حق،ازجمله از مجاهدت مجاهد راه حق شهید متفکر دکتر علی شریعتی؛و شهید آیت ا...سعدی و شهادت برادران رضایی در زیر شکنجه های رژیم شاه جلاد جام شهادت را نوشیداند} صحبت می کرد.

2-      آقای میر محمد آتش ذر دبیر معارف و پرورشی{که در باره خیانتهای دکتر بنی صدر رییس جمهور وقت و جنایات منافقین در شهرهای دیگر کشور وگروههای ضد انقلاب که با لباس دوست انقلاب وارد صفوف انقلابی شده اند}صحبت می کرد. البته سال دوم معلم ما بود.

3-      آقای هنر دوست برای ارتقاع سطح آگاهیهای دانش آموزان کتابهایی را نیز به کلاس می آوردند و بین دانش آموزان پخش می کردند که آنروزها برایمان فوق العاده شیرین و لذت بخش بود.

4-      آقای بهروز خلیل نژاد  دانش آموزان را برای نمایشگاه عکس شهداءانقلاب که در پاشاز ... جنب مسجد جامع شهر

     (مصلی اعظم)برگزار شده بود ..می برد.

5-      آقای احمد خادم عارف مدیر مدرسه مان بود

6-      آقایان : یزدان خواه؛میرزادوست؛اصغر وند،انسان نژاد؛نیک اختر؛عزیزثالث؛شادروان سلیمانزاده؛سیدی ها؛مشکین  قلم و...که ذهنم توا به یاد آوری آنان را نمی دهد هر یک به نحوی در رشد و ارتقاع سطح آگاهیهای فکری و ذهنی ما کوشش می کردند . در حالت کل همه معلمان و مسئولین مدرسه مان در همراهی کردن دانش آموزان برای ورود به دوران سرنوشت ساز انقلاب ؛کمک و مساعدت می کردند .

بطوریکه اولین شهداء جنگ تحمیلی یکی از دبیران دلسووز ما  معلم شهید میر جعفر پور بود .

روز 22 بهمن  ساعت 9 صبح در کوچه جمع شده بودیم هرکس از خانه مقداری هیزم و زغال آورده بوداند در کوچه آتش تهیه کنیم . بزرگترها در باره تیراندازی گاردها علیه مردم آذر شهر می گفتند.و پسر عموی من نیز3سال از من بزرگتر بود و یک خورده نیز جوانی چابک و زرنگی بود . در کلاس اول دبیرستان درس می خواند. مارا دعوت می کرد که بریم .به خیابان اصلی (جلو شهربانی بایستی عبور می کردیم)ام مادرم اجازه نمی داد.از طرفی میگفتند یک ساواکی را می آرند از اینجا عبور دهند (در اسارت نیروهای انقلابی بود)دوست داشتم ببینم که ساواکی چه جور آدمی هست. که بعد ها دیدام که شایعه است.

پسر عمویم شهید محسن شمس دانش پس از پیروزی انقلاب به فرمان امام خمینی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد . وبه علت اینکه آنروز هیچ امکاناتی و تجهیزاتی از طرف دولت که فرمانده کل قوا بود به سپاه داده نمی شد . و بنابه سیاست مسئولین و فرماندهان سپاه ،سپاه بایستی به در جه خود اتکایی برسد . به همین جهت ؛شهید محسن شمس دانش ؛اولین شهید راه خود کفایی و پیشرفت کشور عزیزمان بود. وی پس از تلاش مستمر و طاقت فرسا و با وسایل ابتدایی ؛توانسته بود خمپاره ای را طراحی و آزمایش کند که بعداز چندین بار آزمایش و شلیک گلوله ؛سرانجام تصمیم می گیرند که در حظور فرماندهان سپاه این آزمایش به اجرا گذاشته شود . که نا گهان گلوله در لوله گیر میکند و محسن همه را به سنگر می فرستد و خود بطرف خمپاره حرکت می کند که گلوله منفجر شده و محسن به لقاء حضرت حق می پیوندد

این واقعه درست10/8/58 بود      

سرانجام حوالی ساعت 4 بعداز ظهر بود که ماشینهای ارتشی در حالی که چراغهای ماشین هایشان را روشن کرده بودند و بوق می زدند و سربازهای سوار بر آنان فریاد و شادمانی می کردند از کوچه ما عبور کردند .همه طرفداران پیروزی انقلاب در محله ما به سر روی سربازان شیرینی و نقل می رختند و اکثر زنان محله ما به مسد صحرا آش نذری کرده بوداند که بعداز پیروزی انقلاب  نذر شان را بجا آوردند.مادرم که یکی از انقلابیهای محله بود بطوریکه بعضی از زنان محله تهدید کرده بوداند اگر انقلاب شکست بخورد خانواده مارا نیست نابود کنند.به همین خاطر خانواده بیش از همه از پیروزی انقلاب خوشحال و مسرور بودیم. اما یک سالی که از انقلاب گذ شت آن عده که خدا خدا می کردند  شاه دو باره برگردد شداند عامل توذ یع کننده ارزاق عمومی محل ،و این بار عقده شان را بیش از همه علیه ما خالی می کردند . و یک قیافه انقلابی به خود شان گرفته بودان که هیچ کس جرأت نمکرد که برایشان بگه که بالای چشمتان ابروست.  

ادامه دارد  ....  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:45  توسط قادر شمس دانش بنابhttp  | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
---------------------------------------------------------------